تبليغاتX
دختر تنهاي تنها

دختر تنهاي تنها

کاش می دانستم به ستاره چه گفتی که او نیز مرا در جاده های بی کسی رها کرد و رفت ؟؟ .. ؟؟

آموخته ام

آموخته ام
چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهم و سپس آن هاراناديده بگيرم.

آموخته ام
كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم .

آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت‌‌، مثل صنوبر ، صبور ، مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .

آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .

آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.

آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.

آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .

آموخته ام
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ، ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .

آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه داشتن شان سخت تر است .
 
آموخته ايم
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 17:20  توسط الهه ناز  | 

متني رو كه براتون ميفرستم كمي طولاني هست اما به خوندنش مي ارزه باور كنيد

احساس میکرد خیلی قویه .
 اینو بارها و بارها پیش خودش تکرار میکرد .
وقتی به دورو بریهاش نگاه میکرد ته دلش به اونهمه حسرت و نگرانی و دلهره هاشون میخندید . hee hee
بابا مگه اونها چی هستند که اینقدر بی تابتون میکنه ؟ پاشین ادا در نیارین !
یه روزی خیلی تنها شده بود .
احساس تنهایی میکرد . خیلی تنها . تنهای تنها .
احساس میکرد که هیچکس نیست که اونو بفهمه .
حس میکرد هیچ کسی نگرانش نیست .
حس میکرد به درد هیچ کاری نمیخوره .
حس میکرد دنیا براش مفهومی نداره .
یهو یه دستی دستاشو توی دستاش گرفت .
یکی اومده بود . خیلی غریبه .
از اون غریبه هایی که همیشه حس میکنی سالهاست میشناسیش .
آروم آروم روزها و شب ها شو با اون گذروند .
با حرفاش جون میگرفت .
با نگاهش تمام وجودش گرم میشد .
دستاشو که توی دستش میگرفت احساس میکرد محکمترین ریسمانها دستشه و هیچ کس نمی تونه اونو پاره کنه .
روزها یکی یکی گذشتند . یه وقتی به خودش اومد دید که چقدر عوض شده . اصلا دنیا اینگار عوض شده .
چقدر دنیا زیبا بوده ولی اون اینها رو نمیدیده .
یکروزی به خودش اومد دیدی که وای اونهم عاشق شده .
حالا ته دلش میفهمید که اضطراب و نگرانی یعنی چی
حالا میفهمید که لبخند به لب داشتن و اشک توی چشم جمع شدن یعنی چی .
حالا میفهمید که سوختن و ساختن یعنی چی .
حالا می فهمید که زندگی یعنی چی .
و حالا خوب میفهمید هراس جدایی با آدم چه میکنه .
حالا خوب میفهمید  بزرگترین دلتنگی  یعنی چی .
( بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی کسی که با تمام وجود دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه)
راست میگفتند . خودش هم نمیدونست چرا همیشه به این حرف می خندید .
حالا همه چیزو خوب خوب میفهمه . ولی دیگه دیر شده .
حالا باید جدا باشه .
باید دور باشه .
نمیدونست چیکار باید بکنه .
گوشه نشینی ؛ انزوا ؛ سکوت ؛ اشک ؛ ....
نه . !  shame on you  
با اینها نمیشه دردی دوا کرد .
یهو یاد یه چیز افتاد .
یه چیز خوب و همیشگی که محبوبش بهش یاد داده بود .
یه چیز که حتی از ریسمان عشق به محبوبش محکمتر بود .
اوه !
مگه همچین چیزی هم هست ؟
آره ! برای اون بود .
اشکاشو پاک کرد . بلند شد . وضو گرفت . سجاده رو پهن کرد . همون سجاده ای که همیشه خیلی راحت مینشست روش و با مطلوب جاویدش دعا میکرد  .
همون سجاده ای که شبها به یاد محبوبش پهن میشد و نماز شب و بعد کلی دعا و رازو نیاز و اشک هایی از روی محبت و درماندگی خیسش میکرد .
قرآن و باز کرد .
دلش میخواست کسی باهاش حرف بزنه . اما هیچکسی نبود .
قرآن و به لبهاش نزدیک کرد و با تمام احساس بوسیدش .
از اون کمک خواست . از اونی که توی این مدت بارها و بارها هواشو داشته . از اونی که دستای اون محبوبو اون به دستاش نزدیک کرد . خودش داد خودش هم نگهش میداره  .
خودش داد خودش هم میتونه پسش بگیره . کسی هم کاری نمیتونه بکنه .
یک نفس عمیق کشید . قرآن و باز کرد . خدا بود که مثل همیشه بهش حال داده بود .
خدا بهش گفت : توکل کن .
همون چیزی که محبوبش همیشه یادش داده بود و ازش میخواست .
اشک توی چشماش جمع شده بود .
قلبش آروم گرفت .
تصمیم گرفت همیشه از اون خدا کمک بخواد .
همیشه .
تصمیم گرفت امروز که نگذشته غصه فردارو نخوره . سخت بود . ولی باید اینکارو میکرد .
باید خودشو برای همه چیز آماده میکرد .
برای یک جدایی سخت .
برای یک دلتنگی همیشگی .
اما خدا ازش خواست که صبر کنه .
خدا ازش خواست که توکل کنه و همه چیزو بسپره به اون . راست میگفت . آدم وقتی خدارو وکیل خودش بگیره دیگه چرا باید از چیزی بترسه .
اگه به خدا توکل کنه چرا باید باز ته دلش نگران باشه .
مگه به وکالت خدا اعتماد نداره ؟
مگه چاره ای هم جز پذیرفتن این حقیقت داره؟
یک نفس عمیق کشید .
عمیق عمیق .
چقدر تازه شده .
اصلا چرا فکر جدایی کنه ؟
چرا تا هست خوش نباشه ؟
چرا اینهمه خاطرات خوب و خوشو ول کنه و غصه بخوره .
چرا لحظه هارو خراب کنه بخاطر چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده ؟
باید لحظه هارو غنیمت بشمیریم .
باید تا هستیم ؛ تا با هم هستیم قدر بدونیم و لذت ببیریم .
باید تا با هم هستیم ؛ تا اونجا که میتونیم خاطرات خوش ذخیره کنیم تا در فردای تنهاییهامون ازشون استفاده کنیم و باز لبخند بیاد روی لبامون .
باید حقایق رو پذیرفت .
باید قبول کرد .
اما به خودمون باید نگیم .    shame on you
بگیم من قدرت دارم که بپذیرم .
بگیم من میتونم درک کنم .
بگیم  محکم تر از این حرفاییم  .
بگیم اگه خدا یه چیزو به ما نمیده حتما سهم بهتری برامون در نظر داره .
بعد با چشمای باز دنبال سهم  خودمون بگردیم و وقتی که طرفمون اومد بهش لگد نزنیم و باورش کنیم . 
کسی اینو تجربه کرده ؟
اینکه خدا سهم بهتری رو براش درنظر گرفته ؟
دیگه غصه نمیخورد .
دیگه آروم شده بود .
خیلی آروم .
دیگه فقط دعا میکرد .
دیگه فقط دعا میکرد .
دیگه فقط دعا میکرد .
خدایا : براش بهترین چیزهارو آرزو میکنم .
آخیشششششششششششششششششش .
چقدر سبک شد .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 17:15  توسط الهه ناز  | 

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم ع

یک روز عشق و حسادت و دروغ و دیوانگی

با یکدیگر بازی میکنند دیوانگی چشم

می گذارد حسادت در دل آدم ها قایم می شود

دروغ که از دروغ گفته بود من در دریا

قایم می شوم در جنگل قایم شد

و عشق در بوته گل سرخ رز قایم شد

دیوانگی درغ را پیدا کرد حسادت را هم پیدا کرد

اما عشق را نتوانست پیدا کند دروغ گفت که او در زیر

زمین هست و حسادت گفت او در بوته هاست

دیوانگی شاخه ای در بوته ها فرو کرد

نا گهان خونی جاری شد او عشق را کور کرده بود

عشق گریه کننان بیرون آمد دیوانگی عذر خواهی کرد

عشق گفت ایرادی ندارد فقط هر جا میروی دست مرا

بگیر و با خودت ببر .

کبوتر جان فدايت  چرا بالت شکستهبه جای خنده غضه روی لبهات نشستهکدوم عاشق نمی خواستروی بومش بشینیدلش می خواست نباشیکه اونها رو ببینیمنهم مثل تو بودمیه روز قلبم شکستنبه جای مهربونی به پام زنجیر بستنبمیره اونکه می خواست منو اینطور ببینهالهی درد وغصه توی قلبش بشینهکبوتر جون زمونهببین باماچه ها کردبه جای شادمونی اسیر غصه ها کرد

موقعي كه ميخواستمت ميترسيدم نگات كنم موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم

توي زندگی 3 راه رو دنبال کن:

1.دوست داشتن را براي يک تجربه

2.عاشق شدن رو براي يک هدف

3.فراموش کردن رو براي قبول واقعيت!!

تکيه به شونه هام نکن من از تو افتاده ترم ما که به هم نمي رسيم بسه ديگه بزار برم کي گفته بود به جرم عشق يه عمري پرپرت کنم حيف تو نيست کنج قفس چادر غم سرت کنم من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها نه برده اي حلقه به گوش نه ناجي فرشته ها من عاشقم همين و بس غصه نداره بي کسيم قشنکيه قسمت ماست که ما به هم نمي رسيم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 دی1385ساعت 17:6  توسط الهه ناز  | 

اگه روزگار بی رحمه تو مهربون باش

اگه روزگار بی رحمه تو مهربون باش

اگه آفتاب می سوزنه تو سایه بون باش

حـــالا که تنهایی پای جونم نشسته

بیا واسه من تنها تو هم زبون باش

                              تو مهربون باش

اگـــــــــه سرما کمین کرده کنار باغچه

واسه گلهای نیمه جون تو باغبون باش

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 12:27  توسط الهه ناز  | 

اي كاش زندگي زيبا بود ، عشق فقط يك رويا نبود

نه آشنا نه همدمي

نه شانه اي ز دوستي كه سر نهي بر آن دمي

تويي و رنج و بيم تو

تويي و بي پناهي عظيم تو

نه شهر و باغ و رود و منظرش

نه خانه ها و كوچه ها، ‌نه راه آشناست

نه اين زبان گفتگو ، زبان دلپذير ماست

تو و هزار درد بي دوا

تو و هزار  دردِ بي دوا

تو و هزار حرفِ بي جواب

كجا روي!؟ به هر كه رو كني تو را جواب مي كند.

اي كاش زندگي زيبا بود ، عشق فقط يك رويا نبود

 

اي كاش دل زندان عشق نبود

 

چشم جايگاه اشك نبود ، اشك وعدگاه آرامش نبود

 

اي كاش چهره ها به ظاهر خندان نبودند

 

اي كاش غم و اندوه آتش جانسوز شمع جان نبود

 

اي كاش انسان بي رحم نبود ، دل اينقدر سنگ نبود

 

اي كاش دل بازيچه دست اين و آن نبود ،

 

صورت سيلي خور زيبائي سخنهاي هفت رنگ آدمها نبود...

 

اي كاش...اي كاش ... اي كاش...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 12:23  توسط الهه ناز  | 

نمي‌گم خطا نكردم،‌من كه ادعا نكردم

عشق يعني حسرت شبهاي گرم

عشق يعني ياد يک روياي نرم

عشق يعني يک بيابان خاطره

عشق يعني چهار ديوار بدون پنجره

 عشق يعني گفتني با گوش کر

 عشق يعني ديدني با چشم کور

عشق يعني آبي بي انتها

 عشق يعني تا ابد بي سرنوشت

 عشق يعني آخر خط بهشت

عشق يعني گم شدن در لخظه‌ها

عشق يعني يک سوال بي جواب

عشق يعني خستگي نا تمام

عشق يعني نرسيدن به هم

نمي‌گم خطا نكردم،‌من كه ادعا نكردم

همه گفتن بي وفايي ولي اعتنا نكردم

راهي سفر شدي تو،‌ من دلم مي‌خواست بموني

واسه موندن تو اما به خدا دعا نكردم

توي كوچه‌ي رفاقت يه سلام جواب ندادم

تو دلم تويي اونو باكسي آشنا نكردم

مي دونم دوسم نداري،‌حتي قد يه قناري

ولي عاشقم هنوزم، بدون اشتبا نكردم

زير دين ناز چشمات،‌ عمريه دارم مي‌سوزم

تا خاكستري نشه دل، ‌دينمو ادا نكردم

نامه هاي عاشقونه،‌با نشونه،‌ بي نشونه

اما از كساي ديگه‌س پس اونا رو وا نكردم

 

نمي‌گم خطا نكردم، نمي گم خطا نكردم

همه گفتن بي وفايي ولي اعتنا نكردم

 

نمي گم خطا نكردم،‌ من كه ادعا نكردم

همه گفتن بي وفايي ولي اعتنا نكردم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 12:20  توسط الهه ناز  | 

اما داستان کوتاه قدرت اندیشه: الهه

 اما داستان کوتاه قدرت اندیشه:

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .

تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .

پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : 

پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .

من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.

من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .

دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .

پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .

نتيجه اخلاقي :

هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .

مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد .

 

بوسه يعني مستي از مشروب عشق

بوسه يعتي آتش و گرماي تب

بوسه يعني لذت از دلدادگي

لذت از شب لذت از ديوانگي

بوسه يعني حس خوبه طعم عشق

طعم شيريني به رنگ سادگي

بوسه يعني آغازي براي ما شدن

لحظه اي با دلبري تنها شدن

بوسه آتش ميزند بر جسم و جان

بوسه بر ميدارد اين شرم از ميان

بوسه يعني شادي و شور و نشاط

بوسه يعني عشق خالي از گناه

بوسه يعني قلب تو از آن من

بوسه يعني تو هميشه مال من

بوسه يعني وصل شيرين دولب

بوسه يعني عشق در اعماق شب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 دی1385ساعت 12:18  توسط الهه ناز  | 

چگونه ترشی نندازید .( ترشیده نشوید )

۱. يقه اولين خواستگار رو بچسبيد كه شايد تنها شتر بخت شما باشه.

۲. ناز و لفت و ليس رو بذاريد كنار. در معرض ديد باشيد، گذشت اون زمان كه مي‌گفتن: من اون دختر نارنج و ترنجم كه از آفتاب و از سايه مي رنجم

۳. سن ازدواج رو بيارين پايين، همون ۱۷ يا ۱۸ خوبه. بالاتر كه برين همچين بگي نگي از دهن مي‌افتين.

۴. تموم دوست پسراتونو تهديد به ازدواج كنيد، اگه موندن چه بهتر، نموندن دورشون رو درز بكشيد.

۵. دعاي باز شدن بخت رو دور گردنتون آويزون كنيد، يه وقت كتابشو دور گردنتون آويزون نكنيد كه گردن لطيفتون كج مي‌شه

۶. پسر‌هاي فاميل بهترين و در دسترس‌ترين طعمه‌ها هستند، رو هوا بقاپيدشون.

۷. رو شكل و شمايل ظاهري پسرها زياد حساسيت به خرج نديد، پسرهاي خوشگل، هستن دچار مشكل…!

۸. توي اجتماع بر بخوريد، با مردم قاطي شيد، با ننه صغرا و بي‌بي عذرا نشست و برخاست كنيد، همينا هستن كه شادوماد مي‌سازن واستون.

۹. يه كم به خودتون برسيد، منظورم آرايش و برداشتن زير ابرو و ريمل و پودر و سايه و كرم شب و روز و ماسك خيار و فر مژه و خط لب و خط چشم و… نيست. حداقل قيافه يه آدم رو داشته باشيد.

۱۰. در پوشش دقت كنيد، لباس چسب و كوتاه فقط آدماي بوالهوس رو دورتون جمع مي كنه، يه پوشش سنگين و اندكي رنگين با حفظ معيارهاي دوماد پسند بهترينه.

۱۱. مهمون كه مياد قايم نشيد، چاي ببريد، پذيرايي كنيد، خلاصه يه چشمه بياين كه بعله ما هم هستيم.

۱۲. سعي كنين از هر انگشتتون هفت نوع هنر بباره كه مامانه بتونه جلوي در و همسايه قر و قميش بياد كه دخترم قربونش برم اينجوريه و اونجوريه…

۱۳. تا مامانه و باباهه مي‌گن دخترمون ديگه وقته عروسيشه مثل لبوي نپخته سرخ نشين و در بريد، در حركات و سكناتتون اين نظر رو تاييد كنيد و دنبالشو بگيريد.

۱۴. بلاخره اگه خداي نكرده مي‌خواين جزو اون يك ميليون و هفت صد هزار(۰۰۰/۷۰۰/۱) دختر بي شوهر نباشيد (تازه اگه همه پسراي اين مملكت دوماد شن، كه نمي شن) هر چي داريد، رو كنيد، منظورم اعضا و جوارحتون نيست منظورم كمالات و هنر مندياتونه.

۱۵. و اينو بگم كه از هيچ دوره زندگيتون به اندازه وقتي كه با نامزد محبوبتون زير سايه درخت توي يه پارك خلوت داريد معاشقه مي كنيد لذت نخواهيد برد، حالا به بعدنش كار ندارم

۱۶. اگه كسي رو دوسش دارين برين خواستگاريش (نكته:اين كار ريسكش خيلي بالاس اگه شازده بگه نه سوژه خنده ۱سال فاميلاتون رديفه)

۱۷. حداقل يه ۲۰۶ داشته باشين كه طرف به خاطر ماشين هم كه شده بياد

۱۸. اون يارو كه با اسب سفيد ميادوبي خيال شين

۱۹. و آخرين توصيه اينكه عوض اينكه توي جريانات عشقي خيابوني و زودگذر غرق بشيد و مثل كبك سرتونو زير برف كنيد يه خورده به فكر زندگي آينده‌تون بشيد و اينقدر از اين دست به اون دست نريد .

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 18:41  توسط الهه ناز  | 

چگونه

 
از پشت شیشه، تصویر این شهر، دلگیر همیشه

شهر غریب، دلهای غمگین، هوای بی تو، هوای سنگین

خونه ی بی تو، مثل یه زندون، حیف من و تو، حیف عشقمون

خونه ی بی تـــــــو مثل یه زندون حیف من و تو حیف عشقمون

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من

عشق اگه بود، عشق تو بود، ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، ای قلب من

...آخر جاده عاشقی تنها شدم
 
گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ

گفتی پشیمون، گفتم که هرگز

نفس بریده، دستای لرزون

اشک توی چشمام، حیف نگفتم بمون

غم یه عــاشـــق .. غم کمی نیست،
 
چه فایده از اشـــک وقتی، وقتی کسی نیست

درد یه عاشق، درد کمی نیست، چه فایده از اشک،
 
 وقتی!! وقتی کسی نیست

حیف تو بود، حیف تو بود، ای گل من،
 
 عشق اگه بود، عشق تو بود ای گل من

حیف تو بود، حیف تو بود، بر باد بری،
 
مثل یه قصه ی کهنه شده از یاد بری
گفتی خداحافظ .. گفتم خداحافظ
خوشا به حال لک لکا
خوشا به حال لک لکا
که مرگشون گاف نداره
خوشا به حال لک لکا
که خوابشون واو نداره
خوشا به حال لک لکا
که لک لکن... که لک لکن!
با بالای سپیدشون
تو آسمون پر می زنن
رها و شاد، بی دغدغه...
هر جا بخوان سر می زنن
اوج می گیرن تو آسمون
تو آسمون بی نشون...
سر به هوا به عشقشون
از عشق، پرپر می زنن.
(فک کنم شعر مال حسین پناهی باشه
که عشقشون قاف نداره
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 18:40  توسط الهه ناز  | 

عاشق شدم ...2

کاش قلبم درد پنهانی نداشت

 

چهره ام هرگز پریشانی نداشت

 

برگ های آخر تقویم عشق

 

حرفی از یک روز بارانی نداشت

 

کاش می شد راه سخت عشق را

 

بی خطر پیمود و قربانی نداشت

 

 اگر دنياي ما دنياي سنگ است

 بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است.....

اگر دنياي ما دنياي درد است

بدان عاشق شدن از بهر رنج است......

اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن

 صد گناه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 18:24  توسط الهه ناز  | 

عاشق شدم ...

عاشق شدم ...

عاشق دختری که صداقت در رفتار و گفتارش موج می زد .

 عاشق دختری که هر شب در خواب دنبال اثری از او می گشتم .

عاشق دختری که برق دو چشمایش حواس را از هوش و ذهنم می برد .

عاشق دختری که نور سیمای سپیدش عشق را درتمام وجودم تلالؤ می داد .

عاشق دختری که در رویاهایم همیشه دنبال نگاه وصدای از سوی اومی گشتم .

عاشق دختری که خم ابروان زیبایش مرابه خم کوچه های بی پایان عاشقی می برد .

عاشق دختری که صدایش طنین دل نواز بادبهاری درلابه لای برگ ها رابه یادم می آورد .

عاشق دختری که جا پای قدمهایش را هر کجا می رفتم کنار پاهای خسته ام احساس می کردم .

عاشق دختری که وجودش را هر شب بااینکه خیلی از من دور بود پیش خودم احساس می کردم .

عاشق دختری که حتی با رفتنش هم مرا از عاشقی خسته نکرد و مرا باور داد که عاشقش می مونم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 18:24  توسط الهه ناز  | 

جانب دريا شدنم آرزوست


غرق تماشا شدنم آرزوست

 

قصد هر آنجا كه كند يار من


من به همانجا شدنم آرزوست

 

داره کم کم با ورم میشه که مرده این دلم

می دونی اسیر مو یه سوخته قلب عاشقم
هیچ کسی پا نمی زاره توی قلب بی حصارم

هیچ کسی نداد جواب دل عاشق مرده ام
همه می گن زندگی خیلی قشنگه نازنین

اما من موندم یه تنها توی این خشکه زمین
  آرزوم مرگه فقط روزی هزار بار تو دلم

دل من مرده دیگه حیف که نمی شنوه دلم 
طفلکی دلم که داد عمریبه تو جوو نیشو

پیر شد و مرد و شکست ندید رفیق دلشو
اخه موندم تو زمین خدا فقط منو گذاشت

تنها عاشقی که داده دلشو به زیر خاک

اي دوست دلت هميشه زندان من است

آتشكده عشق تو از آن من است

آن روز كه لحظه وداع من و توست

آن شوم ترين لحظه پايان من است

نمايش تصوير در وضيعت عادي

شکستم بی صدا یک بار دیگر

خطا کردم من یک بار دیگر

دو چشم تو مرا از راه به در کرد

شکستم توبه را یک بار دیگر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آذر1385ساعت 18:19  توسط الهه ناز  | 

ديگر پس از تو

گل من گوش کن عزیزم                                                                       گلدونت برات مینویسه

تو کدوم باغ قشنگی                                                                          ریشهات  زده   جوونه

میدونم وسعت گلدون                                                                           واسه تو کوچیک تنگ

با تمام سادگی واسه من                                                                       اما قشنگ بود

                                                  گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره

         اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره 

گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره

گل من نگو شکستی

گلدونت برات بمیره

نکنه لگد شه ساقت

زیرر پای هر غریبه

ساده دل نباش گل من

نکنه یه وقت شکستی

آخ داره اشکام میریزه

نمیدونی خاطرتو

 برای من چقدر عزیز

گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره

    اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره 

گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره

گل من نگو شکستی

گلدونت برات بمیره

 

                                   

گل من خبر نداری دل گلدونت میگیره

    اگه تو پژمرده باشی گلدونت برات میمیره 

گل من نگو که اونجا دل تو برام میگیره

گل من نگو شکستی

گلدونت برات بمیره

ديگر پس از تو

 

اين زندگي در چشم من جز غمسرا نيست

 

ديگرپس ازتو

 

از شعر بودن ، در من صدا نيست

 

ديگر كبوتر ها همه بشكسته بالند

 

ديگر قايق ها همه افسرده حالند

 

ديگر صفاي عشق ها از خانه پرزد

 

ديگر نواي مهرها در گوش من نيست

 

چغد پليد غربت از هر سو به بامم پر كشيده

 

باواي واي شوم خود ، بر كاغذ دل

 

طرحي زكابوس شكستن ها كشيده

 

آئينه دل از هجرت غمگين تو در هم شكسته

 

چشمان معصوم ، در انتظار رجعت سبز نگاهت ، بر در نشسته

 

تصوير تاريك شب سرد جدايي ، روي دو بال مرغ بختم نقش بسته

 

من مانده ام ، با كوله باري از توهم

 

من مانده ام با خواب هاي پر زتشويش

 

من مانده ام تنها و بي كس ، بيگانه از خويش

 

وز غرش بيداد مي لرزد تن من

 

برگرد ، برگرد

 

تا با نوازش هاي چشمان سياهت ،

 

مرهم نهي بر قلب خسته ، مرهم نهي بر قلب خسته.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 19:7  توسط الهه ناز  | 

ای همیشه مهربان

ای همیشه مهربان

تا ابد با من بمان

بی تو تنهاترین تنهای عالم میشوم

بی تو هم پیمانه با غم میشوم

بی تو لبخند از لبانم میرود

بی تو برق از نگاهم میرود

اعتراف می کنم

من نيز گاهی به آسمان نگاه می کنم

دزدانه!

به چشمان ستارگان

اما نه به تمامی آنها

تنها بدان ها که

شبيه ترند

به چشمان تو!

 

به نام او  كه تو را آفريد تا آسمانم آبی بماند... .

 

تو معنای تمام واژه های منی برای عاشقانه هايم به دنبال واژه   

 

می گردم... تو بازهم در من ظهور می كنی...تو باز هم مرا به دنيای خود

 

 می بری....

 

 تو باز هم مثل هميشه به اوج می بری...به ناكجا....

 

 لبخند كه می زنی پرنده ی دلم بال بال می زند... با اين دل پر بريده